|
تو را دوست دارم شاید برای سادگیت....
|
هر دفعه به دلیلی ارور داد...
شاید...
مهم نیست...
خوشحالم که تو واسه من تکی و من واسه تو تکم
خوشحالم که تو قلبم فقط تویی و تو قلبت فقط منم
خوشحالم که جاتو هیشکی واسه من پرنمیکنه و جامو هیشکی واسه تو پر نمی کنه
و باز هم باید بگم خوشحالم که این همه دلیل برای خوشحال بودن دارم!
می دونی تو تنها کسی هستی که تا حالا به خاطر کارات اشک نریختم
واقعا راسته که می گن کسی که ارزش اشکاتو داره باعث ریختن اشکاتم نمی شه!
و تو باعت اشکای غمگینه من نشدی
چه خوبه همیشه پا به پای من هستی و حرفامو گوش می دی
وقتی دلم از زمینو زمون گرفته و خستگی از زندگی تو صورتم داد می زنه وقتی دیگه گریپاژ کردم
از بودن از موندن از همه چی درموندم فقط و فقط به فکر تو ام
مثلا همین الان می دونم اینارو می خونی می دونم همه رو می دونی ولی بازم می خوام
بلند بلند غمامو داد بزنم و بت بگم و تو با سکوت همیشگیت به حرفام گوش بدی
منم سکوتت و معنی می کنم...
و چه با عظمته سکوت پر معنا و فریادت....
ای کاش این سوالمو جواب بدی که من چرا اینطوریم؟؟
خودت می دونی منظوریم چیه
دیگه خستم از اینطور بودن خودت می بینی و در جریانی که چقدر برام زجر اوره بعضی چیزا...
پس چرا کمکم نمی کنی تمومش کنم؟؟؟
کمکم کن...الان از همیشه بیشتر به کمکمت نیاز دارم
الان از همیشه بیشتر بخاطر اون مشکل در عذابم...
شایدم از دیده تو همه چی متفاوته....
نمی دونم شاید بگی خیلی بچه ای...
آره بچم....بچه تر از اونکه قابل تصور باشه...
یه راهی واسه این بچه پیدا کن...
پ.ن باید برم....حرفام هنوز تموم نشده شاید ادامه دادم....
ولی فعلا اینا کافیه...
دیشب یه آن با خودم فکر کردم
اگه تورو نداشتم چکار باید می کردم...؟
از تصورش به خودم لرزیدم...
تو منی....
نه این یه اشتباه محضه من توام....
فک می کنم بود و نبود من واسه تو فرقی نکنه
ولی اگه تو نباشی.....
می دونی؟؟
اگه دیشب تو نبودی و اونجوری بام حرف نمی زدی...
اگه تو نبودی و به من نمی گفتی
بعضی روابط تموم شن زیبا می مونن
یه خاطره می شن شاید دیوونه می شدم!
درسته که مستقیما اینو نگقتی درسته که فقط و فقط به حرفای
من گوش می دادی
ولی من می فهممت
دیگه سکوتت و معنا می کنم
سکوت زیباتو.....
یه جایی خوندم
فریاد را همه می شنوند !اگر صدای سکوتم را فهمیدی هنر کردی
سکوتت و می فمم و می دونم هنر کردم...
خوشحالم تورو دارم
تویی که بهترینی
تویی که تنها کسی هستی که می تونم از همه چی واست تعریف کنم
از مشکلات بگم وتو بهترین راه و به من بدی چه با نگاهت چه با سکوتت و چه با...
قبلا یا همه چیو می ریختم تو خودم یا به دوستای دیگم می گفتم!
بعدش پشیمون می شدم !
راستی اون موقه ها چرا با تو حرف نمی زدم....
می دونم امکان نداره تو یه روز جای من بشینی و مثه من که واسه تو می نویسم از من بنویسی!
همین که تو باشی و بشنوی و حتی سکوت کنی واسه من کافیه...
...
.
.
.
.
تو هر که باشی
مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد
من هیچ خیالی در سر ندارم
که بخواهم تو کسی باشی
که من می خواهم باشی
یا رفتارت به دلخواه من باشد
من بر آن نیستم
که به خواهم آینده تو را پیش بینی کنم
من فقط می خواهم تور کشف کنم
تو مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد....
شاید مسخرس که بعده یه قرن دارم آپ می کنم !
الان دیگه خودمم !
فقط و فقط سپیده !
سپیده ای که بزرگ شده و دیگه اون سپیده ۱۴ ساله نیست
اومدم بنویسم
گاهی وقتا
شاید چند هفته درمیون ولی می خوام بنویسم
اونم فقط و فقط واسه یه نفر....
خندم می گیره از نوشته های قبلیم
خندم می گیره به اینکه واقعا واسم مهم بود کامنتام به ۱۰۰۰ برسه!!
که چی؟که یه نفر باید یه کامنته تکراریو ۱۰۰ دف بزاره واسم؟
می خوام بنویسم برای تو....
برای تو که هیچ کس جر من تو رو نمی شناسه...
برای تو که نمی دونم می بینی اینارو یا نه؟
برای تو که نمی دونم می خونی اینارو یا نه؟؟
تو تویی که حتی خودتم نمی دونی تویی
چی دارم می گم من؟؟
اینارو می نویسم واسه دله خودم و تو....
حرفا رو دلم انبار شده...
نمی دونم چقد بنویسم کافیه ولی می دونم دیگه جایی نمونده!
اگه من ترکیدم تقصیره حرفاس
بزا فقط بگم....
سلام آرامگاه بارانی
نمی دونم شاید دیگه آرامگاه بارانی نمونی!
شایدم نه....!
دلم می خواد همه آپای قبلی و بندازم دور
دلم می خواد اونارو نگه دارم واسه بعدانا!
دلم من خیلی چیزا می خواد!
دله من همش پارادوکسه!
دل!
دلواپسم!
دل واپسم از زندگی....
.
.
.
.
.
اووووف تو اولیم آپه دوره جدیدم چقد چرت گفتم!
از همه چی!
از تو شروع شد....
تا دل من!
تا دلواپسی
.
.
.
.
تویی که شاید این مطلب و بخونی شایدم نه!
آره خود تو
اگه چرت و پرتامو نخوندی
کامنتم نزار
هیچی نگو و برو...
..................
.
.....قلبت را دنبال کن....
قلب تو برای هر کار بزرگی راهنمای درستی است !
اما....
قلب من محدودست...
بچه تولد أخرین اماممون و تبریک میگم![]()
بیاین همین جا که هستیم همین طوری ولی ساده از خدا بخوایم زودتر بیاد....![]()
بیاین بش یاداوری کنیم دوسش داریم و همیشه به یادش هستیم زودتر بیا ما منتظریم منتظر......![]()
حالتون خفه؟؟؟؟؟؟
اول یه عذر خواهی بدهکارم ببخشید این چند وقت که نبودم سرم خیلی شولوغ بود.
این تاپیک و زدم که هر کی هر آرزویی که داره و می خواد بهش برسه بنویسه...
و از ته دلم امیدوارم که سپیده جونم قبول شه براش دعا کنین...
امیدوارم کتاب زندگیتون و همونجوری که دوست دارین بنویسین...
من خودم دارم سعی میکنم که خوب بنویسمش اما بعضی جاهاش خوب از آب در نمیاد یعنی افتضاح میشه...
من خودم آرزو های زیاذی دارم ولی واقعا از زندگی کردن خسته شدم برام تکراری شده...
همه از دسته بیخیالیا و بی تفاوتی هام خسته شدن احساس می کنم نمی تونم به آرزو هام برسم دارم دیوونه میشم...
ولی بری شما آرزو می کنم که به آرزو هاتون برسین و هرچی از زندگی و دنیا می خواین بهتون بدن من که دیگه حوصله ی هیچی رو ندارم...
توی دنیا ی خودم گم شدم خودم و افکارم و گم کردم...
آینده برام یه ؟ گنده شده...
نمی دونم باید چیکار کنم هر وقت که فکر می کنم راهم و پیدا کردم تازه بدش میفهمم بیشتر از قبل گم شدم..........
خیلی خستم....
من قبلا توی بیان کردن افکارو مهارت خوبی داشتم اما الان از رها کردنشون می ترسم از این که راه جدیدی رو انتخاب کنم می ترسم از این که به آرزو هام نرسم میترسم از همه چی می ترسم ام دیگه امیدی برام نمونده که بخوام کاری انجام بدم هر شب که می خوابم آرزو می کنم که ای کاش بیدار نشم اما...
ای کاش مرگ و زندگی دسته خود آدم بود ....
گم شدم چه جوری باید خودمو پیدا کنم؟؟؟؟؟!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
نمیدونم تا کی می تونم اینجوری زندگی کنم.....
هیچکی نمیدونه درونه من چه خبره....
چون همیشه به همه چی لبخند میزنم...
می دونین غمگین ترین آدما کسایین که همیشه لبخند میزنن....
سپیده نوشت: بچه خواهشا پست قبلیم بخونید....کامنتم همین جا بزارین امیدوارم کنید حداقل.
سپیده نوشت:جواب این تیزهوشان لعنتی نیومد و حالا حالا ها هم نمیاد
ای خدا لعنت کنه![]()
بعضی چیزا واقعا باید به درک واصل شن...
انسان
دارای روح نیست،
بلکه او خود روح است.
شما روحی هستید
با یک جسم،
نه این که جسمی با یک روح.
جسم فقط جامه ای است که ما بر تن کرده ایم...
امروز
اولین روز
بقیه ی زندگی
شما است.
در معادله ی زندگی،آینده هیچ وقت با گذشته برابر نیست.
زمانی که چشمت
به سازمانی بزرگ می خورد
بدان که زمانی،شخصی
تصمیم شجاعانه ای گرفته است.
تصمیمات امروز،واقعیت های فرداست...
(لطفا تو پست قبلی نظربدید یادتون نره ها،نظر ندین خیلی نامردین*یاسمن،سپیده*)
اما از کجا باید آغاز کرد
دنیا که چنین گسترده است.
از سرزمینی آغاز خواهم کرد
که بهتر از همه می شناسم،
اما سرزمین من نیز بسیار پهناور است.
بهتر است از شهرم شروع کنم،
اما شهرم نیز وسیع است.
بهتر است از خیابانم آغاز کنم نه از خانه ام و نه از خانواده ام...
خیر،از خودم آغاز خواهم کرد...
سلام به همه ی دوستای گلم از تبریکتون ممنونم امیدوارم در کنار همدیگه لذت ببریم و با هم آشنا بشیم
و بخاطر نظرای خوبتونم ممنونم.
و از سپیده جونمم تشکر می کنم خیلی به من لطف داره خوبی از خودش.
شاید به علت بچگی زیاد....
حرفامون دعواشون میشه...
از دلتنگیا بگیم یا از نامردیا؟
زندگی پر از چیزایه قشنکه راستی چرا از خوشبختیا نگیم؟؟
میددونید؟؟تا حالا بیشتر وبلاگایی که رفتم ایتقد غمگین نوشتن که من تا نیم ساعت بعد گریه کردم
بذارید یه استثنا شه راستی به نظر شما چرا یه دختر 14 ساله باید وبلاگی داشته باشه که اینقد غمگین باشه؟
نمونش دوستایه خودم نوا و رزا....
یعنی زندگی اینقد تلخه؟؟
من نمیخوام این کارو بکنم
هرچی دلم هواشو کرده بود می نویسم و بیشتر سعی میکنم باعث شادی شم
تا اشک و ناراحتی....
چراباید تو سن ۱۴ سالگی از زندگی ببری؟؟
راستی فروغ فرخ زاد یه شعر داره به نام آیه هایه زمینی که اوایل اون شعر از زندگی که چقد تلخ و بد
شده میگه و در آخر دلیل خوبی داره که واقعا جالبه...
و خورشید مرده بودو هیچکس نمیدانست که نام آن کبوتر که از
قلبها گریخته ایمان است...
سعی کنیم ایمان و تو دلامون جا بدیم و هروقت غمگین شدیم بریم به قلبمون و قوت بگیریم
با یاد خدای مهربون که همیشه همراه ماست...